مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود مي شود براي
من کمي دعا کنيد ؟
معشوق من انسان ساده ايست انسان ساده اي كه من او را در سرزمين عجايب چون اخرين نشانه ي يك مذهب شگفت در لابه لاي توبه هايم پنهان نموده ام او................... پاك ميكند با پاره هاي خيمه مجنون، از كفش خود غبار خيابان
را !!! :) جایی بودیم که پدری با دخترک کوچیکش هم در جمع ما بودند . پدر از این دخترک ناز پرسید : دخترم ! بابایی رو چقدر دوست داری ؟ دخترک معصوم جواب داد : همون قدر که خدا دوستت داره !!! پدر نگاهی آمیخته به تحسین و شرم به دخترکش انداخت و نگاهی شرمسارانه هم به ماها و چشماش به اشک نشست . پاسخی داد که یه توش یه دنیا پند و اندرز و حکمت و عبرت هست . پاسخی داد که بسیار کوتاه و گویا بود . پاسخی داد که انگار همه ی ما مخاطبش بودیم . پاسخی که همه مونو بیدار کرد ....خدا کنه دوباره خواب غفلتمون نبره ! راستی ... . . . . . . . . . . خدا چقدر دوستت داره ؟؟!! چه گريزي زبر من !!!!! كه ز كويت نگريزم !!!!! گر بميرم زغم دل با تو هرگز نستيزم
!!!! منو يك لحظه جدايي !!!!! نتوانم......!!!!! نتوانم......!!!!! بي تو من زنده نمانم :((
اولين روز اشناييمون :) خونه ي مامان برزگم :):):):) !!!!!!!!!!!!!!!! 29 / خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرداد / 1388 !!!!!!!!!!!!!!!! به او بگوييد ............
.!!! هيچ بادي نتوانست پيغام مرا پشت دل او ببرد لااقل اگر روزي پرسيد در مورد عشق پس بگوييد به او، عشق همان بود كه من به او مي ورزيدم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست :(( اگر هم فرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست :((
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت ![]()

يا اگر خدا اجازه مي دهد
يک کمي بجاي من خدا خدا کنيد؟
يا که از فراز قله هاي دور
دستي از دعا ،
براي من تکان دهيد.
راستش دلم
مثل يک نماز بين راه
خسته و شکسته است
کاشکي نمازهاي صبح من قضا نمي
شدند
دستهاي من ،
هيچ وقت،
از آسمان جدا نمي شدند.
پيچک کنار پنجره
نور ماه را گرفت و رفت
آخرش به آسمان رسيد
يک سبد ستاره چيد
من ولي هنوز هم چقدر کوچکم...!
ماه مثل سيب روشني
روي شاخه هاي دور آرزو نشسته
است
حيف که
براي چيدنش
نردبان من شکسته است !!!!!![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()

روزهاست سر اين خيابون لعنتيجلوي ويترين اين مغازۀ اسقاطيدست به سينه ايستادم !!!اگر قرار بود كسي بيايد قطعأ اينهمه وقت انتظارش را نميكشيدم ![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



